set as your home page یادگار عشق - تیر 1387






درد و دل


آثار بجا یک عاشق


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگو :



سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387

نگو به من بمون ، نه خواهشی نکن
تورو قسم بذار برم دیگه نوازشی نکن
با دوتا چشم پر گناه از دلم خواهشی نکن
از سررام برو کنار اشک چشامو در نیار
فقط میگم اینو بدون نگو به من دیگه بمون
واسه دل شکسته نمونده دیگه راهی
واسه این قلب خسته نمونده سر پناهی
نه آشیون نه خونه وای نه این دل دیوونه
واسه موندن ندارم سر سوزن بهونه
تورو قسم بذار برم حالا که خشک و پرپرم
اگرچه غرق حسرتم همین راه آخرم
از سررام برو کنار اشک چشامو در نیار
فقط میگم اینو بدون نگو به من دیگه بمون
عمر عشق من و تو دیگه تمومه
زندگیم پیش تو راست راسی حرومه
دلخوشیم پیش تو ، تو بگو کدومه
زندگی حرومه دلخوشی کدومه وای
اون چه ریخته شد پیشت آبرومه
دوری از تو و عشقت آرزوم
جاده سیاه غصه روبرومه
دلخوشیم کدومه زندگیم حرومه وای




چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

............

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود..از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ? بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

.......

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

........

یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

......

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

.....

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

.......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

خدایا تومسولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ........
کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من
چرا شد قرعۀ محنت بنام من که حتی نیم شبها اشک غم ریزم بپای تو .... به امید صفای تو ....... به امید دوای تو ....
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی
توهم زهر جدایی را به تلخی میچشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی
پشیمون میشدی از اینکه عشق را آفریدی
بگو هرگز سفر کردی ؟ سفر با چشم تر کردی ؟
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی؟
زشهر آرزو هایت به ناکامی گذر کردی ؟
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی؟


نوشته شده توسط | موضوع: | چاپ | نظرات

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Design By Temsky



JavaScript Codes

JavaScript Codes example: